می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق ...
در نیمه راهم می نهی که
بتنهایی ام ؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
ندیده
گرفته باشی ؟
آه که چقدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده ، هنوزها ، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من ؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی ؟
مگر بنا نبود
فلسفه بخوانیم ؟
تاریخ برانیم ؟
شعر بشورانیم ؟
حالا چه شده است که ناگهان ...
و چه ناگهان نا به هنگامی .
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام
و تو
می گویی : تمام ...
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی ؟
مگر نشانت نداده ام ،
راه های نرفته ام را ؟
مگر برایت نخوانده بودم ،
شعر های نگفته ام را ؟
دلم تنگ است !
نمی دانم...
ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی؟
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانی ...
چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم
و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و
تنهایی
به لب می آورد جانم...
خسته ام از این کویر این کویر کور وپیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
اسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سربراه بیدهای سربزیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
ایه ایه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر
ای مسافرغریب دردیار خویشتن
باتو اشنا شدم با تودر همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم،
خشک وپژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم،
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من وتو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را درمعبر باد ، با دهانی بسته واماندیم
من وتو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت دل من رود نبود آمد و با دريا ساخت
يك نفر مختصر و ساده كه انگار "1"است هيبت هيچ هزار اين يك تك را نشكست
يك نفر بود ولي جاي همه تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
يك اشاره به دل ثانيه شد مختصري باز كرد از لب هر ثانيه يك لب شكري
پاي اين قصه از امروز به يك ماه كشيد. ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه با جاذبه همدست شد و عاطل ماند يك نفر نه ،من شاعر (كه فقط عاقل ماند ( ! ! !
الغرض كم كم از اين پيله پريدن مي خواست دور باطل همگي زخم دريدن مي خواست
يك نفرگفت چنان گفت كه دل باور كرد پيله سوراخ نكرده هوس شهپر كرد
يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت آمد و رود بهم ريخت تب دريا ساخت
يك نفر هيچ نبود آمدو كم كم شد محو عقل نحوي گرهي خورد از اين گيجي نحو
-آب دريا شتكي زد . نه كه در خوابم ؟نه. صورتش را به چكي زد . نه كه در خوابم ؟نه.
-چشم بردار از اين قافله ي غوغايي دست بردار از اين فاصله ي رو يايي
*******
يك نفراز نفسش "بوي كسي مي آمد " كه بهشت از هوسش ملتمسي مي آمد
بيخودي موج به هم مي زد و دريا دريا غزل انگار مرا مي طلبيد از هر جا
عاشقي امر به : تسخيردلم - صادر كرد بر ملا مي شدم از سيطره ي مو لانا
گوئيا حضرت داود (ع)غزلخواني داشت كه زمين چرخ زنان داده كلاهش به هوا
آن همه "ما"و "من "و "تو"به دل شعر و غزل كرك و پر ريخت در اين محشر بي صور و سرا
يك نفربا دل خود قفل زمان وا مي كرد آسمان سجده بر اين قامت معنا مي كرد
يك نفرهيچ نبود و همه ي تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
الغرض قصه نه يك روز و نه يك ماه كشيد... ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه ديدم كه همان يك نفر مذكور است ناخدائي به خدائي خودش مستور است
بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم!
شوق ديدار توام هست،
چه باك
به نشيب آمدم اينك ز فراز،
به تو نزديك ترم، ميدانم.
يك دو روزي ديگر،
از همين شاخه لرزان حيات،
پركشان سوي تو ميآيم باز.
دوستت دارم،
بسيار،
هنوز... !
گریه کــ ـردی...
گریه کــ ــردم...
آسمــ ــان هم گریه کـــرد ....
تو برای خود گریــ ـه کردی...
شاید هــ ــم برای من...
من برای تـــ ـو گریه کردم...
شاید هم برای خـــ ـودم....
آسمــ ـان برای چی گـ ــریه کرد؟ !....
برای من
یا
بـــ ـرای تو؟...
برای لحظه های تنــ ـهایی من
یا برای بی قراری های تــ ـو؟...
برای دل شکسته ی من
یا برای دل زندانی تــ ـو؟...
مهم نیست...مهم نیست برای چی گریــ ــه کرد..!!!
مهم اینــــ ـه که
گریه کــ ـردی ...گریـــ ـه کردم... آسمـ ــان هم گریه کرد ... !!!!
کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
پشت این نقاب خنده ـ پشت این نگاه شاد
چهره خموش دختر دیگریست
دختر دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید ـ بی امید ـ بی امید زیسته
دختر دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
دختر دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
دختر دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نا رواست
دختر دیگری که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر صبر صبر صبر
وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
دختر دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با دل فشرده در میان مشت
