تبليغاتX
دلم از نام خزان می لرزد

 

فرداشب شب من وتو است، شب « ما» با تمام آرزوهایمان . چه فرقی می کند  نامش

«لیله الرغائب» باشد یا « شب آرزوها» ؟ چه فرقی می کند ما مسلمانی مومن باشیم یا

 کافری مسلمان؟! مهم این است که فرداشب ، شب ماست: من ، تو ، او.

عشق بازی سه نفره!شادم ...شاد شاد از آن که حالا او هم که ما را به

بهانه ی سیبی از بهشت رامش و آسایش راند ،دلبسته ی دیوانگی هایمان کرده ایم .

نگاه کن لبخندش چه زیباست !آرزو کن عزیزم ... آرزو. من که

((می خواهم دل باشم ، مرز انسان )) تو چی...؟؟

+ نگاشته شد در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:47 توسط نگارنده |


بزن باران برای من

برای اشکهای همچو بارانم

برای قلب رنجورم

برای جسم بیمارم

برای قصه ی راهم

برای عشق وایمانم

آه ای باران ببار

بر سر دختر تنها

مانده ام

گناهم چیست جز خون دل خوردن

به درد آشنا مردن

و من حیران از دوران

کجا شد عهد ما یاران

کجا شد یار غمخواران

کجا شد مونس دلها

کجا شد نم نم باران

زمانی یار هم بودیم

چه بسیار راه پیموده ،همراه هم بودیم

چه شبهایی که ما غمخوار هم بودیم

و اینک

نیست آن شبها و آن راها

نه یار هم نه غمخوار ونه همراهیم

منو تو عمق یک رازیم

سزاوارم به این دوری

سزاوری به این دوری ورنجوری

منو تو درد یک جانیم

منو تو مست یک جامیم

منو تو عشق هم بودیم

گمانم جان هم بودیم

تو را من میپرستیدم نه مانند خدا کمتر

بسیار کمتر زان خدای مهربان آن خالق یکتا

ولی من روح خود را در تو میدیدم

تو ایمان منو عشق منو درمان دردم بودی و افسوس

نبودم عشق وایمانت

هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است

زمین سرد است وشمع بی تاب بی تاب است

دلم تنگ است از از این اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب،کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نیستی تا سر به روی شانه هایت

زار همچون ابر گریم

نیستی تا دست سردم را پناه باشی

نگاه خسته ام را بلکه جان باشی

تو رفتی وزمان ایستاده پا بر جا

وشعر،خشکیده بر قافیه ای بی جا

زمان تنگ است وغم افزون بر دوری

نمی آیی سزاوارم به این دوری؟

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه

 

 

ممنونم از تمام دوستانی که در این چند وقت لطف کردن و سر زدن و شرمنده که نتونستم پاسخگوی

محبتاتون باشم.

+ نگاشته شد در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:5 توسط نگارنده |


 

بارالها ، شاكرم ليكن چرا؟


           بارديگر قلب من طوفاني است...

 

 

+ نگاشته شد در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:23 توسط نگارنده |


 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای .... 

    هوا خیلی سرده ...

   خیلی ....

چقدر همه نامردن ....

ســـــــــــــــردمه ...

 دیگه  حتی شعله ی آتیشی

اشکامم گرمم نمیکنه ...

  چقدر بهش نیاز دارم ....

به یه کبریت صداقت ...

  تا چوب های خشک تنهاییمو به آتیش بکشونه ....

تا شاید ...       

شعله های بارونیش شعله ی اشکامو محو کنه تا دیگه سردم نباشه ....

  شاید ...

  شاید ...

   سرده ...

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد ...

همه یخ کردن ...

عاطفه مرده ...

احساس خنثی است ...

همه دارن به اجبار لحظه ها رو سوخت میکنن

 از خداشونه که کارت سوخت عمرشون هنوز موعد سهمیه جدید نشده ....

بسوزه و هیچیش نمونه ...

لحظه ها میسوزن ...

عمر میسوزه ...

خاطره ها میسوزن ...

همه چی میسوزه و فقط خاکسترش میمونه ...

اصلا شاید خاکسترشم تو غبار دلتنگیا گم بشه و اثری ازش نمونه ...

دلتنگی ؟؟؟؟

چه واژه ی غریبی ...

همون واژه ای که چند وقت پیش به جرمش اینهمه دل دل کردم و .............

جرم ؟؟؟؟؟؟؟؟

جنایت ... مجرم ... جریمه ... حکم ... حاکم ... محکوم ...

تموم زندگیمون پر شده از واژه های زشت و زیبا ...

اما زندگیمون از " ت " تاتی تاتی ...

تا " گ "مرگ همش زشته ...

زشت ... زشت ... زشت ...

پر از تظاهر ... پر از دروغ ... پر از نفرت ...

نفرت هایی که پشت لبهای خندونمون پنهونشون میکنیم ...

دروغ هایی که با صداقت های بچگونه از یاد می بریمشون ...

تظاهر هایی که اونقدر توش غرقیم 

 که حتی دست و پاهامون رو هم  تو گردباد به دوش کشیدنهاش از دست دادیم ...

تا نه توانی واسه دست و پا زدن داشته باشیم ...

و نه دست و پایی واسه کمک خواستن ...

همش میگذره ...

تموم میشه ...

محو میشه ...

میسوزه ...

اما اثرش چی ؟؟؟؟؟

اینهمه نامردی سوخت شد ... خاکسترشم نموند ... اما ...

خراشی که جاش رو گوشه ی قلبها موند چی ؟؟؟؟؟؟؟

تظاهرا تموم شد ... اما ؟

بیخیال ... بالاخره که همش تموم میشه ...

نهایتشم اگه بخواد یادمون بیاد ...

دو ساعتیه که باید در دادگاه شهر قیامت حاضر شیم و بعدش ...

مجازاتمون کنن به چند سال زندونی شدن ...

یا شایدم تبعید شدن به یه ناکجا آبادی که نه من میدونم نه تو ....

تموم میشه ...

اما زیر بار این ناتمومیش باید له بشی و هیچی نگی ...

هیچی ... هیچی ... هیچی ...

ساکــــــــــــــــــــــــــــت ...

قشنگیا رو بیدار نکنین ...

حیفه دنیامون با این قشنگیایه ظاهری زشت بشه ...

حیفه ... حیفه ... حیف !!!!!!!!!!

+ نگاشته شد در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:27 توسط نگارنده |


 

مدتهاست بر راه و جاده ای می روم که هیچ تابلو ونشانه ای ندارد ،

 

نمی دانم بر گردم یا ادامه دهم؟

 

می ترسم بر گشت از میانه راه شکست باشد وناتوانی.

 

البته نه نیروی اول راه را دارم ونه اطمینان آنرا!

 

شنیدهام دیگران به این راه می گویند رویا...!

 

 

 

شب که وهم انگیز باشد،

 

روزهایی که فردا را از یاد برده باشند،

 

آفتاب که گرمی نداشته باشد،

 

سرمای تن سوز ، خانه خواب خراب ، چشمه بیدار بر آب ؛

 

با همه این حرفها باز هم امید هست و انتظار ،

 

و من غیر از این ها چه سرمایه ای دارم ؟

 

 

 

بازی دو صورت دارد :

 

برد یا باخت ،

 

اما کسی که ندانسته بازی خورد، عجیب می بازد ...

 

دیگر اسمش را باخته نمی گذارند.

 

او بازیگر نبوده ونیست ،

 

او بازیچه بوده است...

 

 

تنهایی ،

 

طوفانی است کر.

 

همه شاخه های خشک درخت زندگانی ما را

 

می شکند.

 

اما ریشه های زنده مان را در دل زمین ،

 

استوارتر می کند !

 

 

+ نگاشته شد در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:38 توسط نگارنده |


 

بچه که بودم شطرنج یه بازی جذاب بود برام ...هیچ قانونی سرم نمیشد

سرباز پرواز میکرد!

شاه یورتمه میرفت!

فیل همه رو زیر پاش له میکرد!

وزیر همه رو قورت میداد!

ولی...

قلعه همیشه این وسط ویران بود!!!

حالا ...با بیست و یک سال سن ....

هنوز به یاد کودکی...

با شاه یورتمه می رم

سربازام پرواز میکنن

ولی...

قلعه ام هنوز ویرانه.

+ نگاشته شد در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:25 توسط نگارنده |


و شبي كه انگار طولاني است

شبي كه خويش را عرضه مي كند

نامش عجيب طولاني است

و فريادش خفته در انبوه ستاره هاي مرده

و شبي براي آغاز سرما ،‌و اين تمام وجودم را مي لرزاند

كه اينك اين من به چه بهانه اي اينجا و به اميد كدام ستاره آغاز سرما را جشن مي گيرم

و ما هر لحظه كه از اكنون دور مي شويم

فريادمان نيز از خاطر ها محو مي شود

و امشب شب يلداست ، شبي آرام بي آشوب ، بدون دغدغه ي فردا

همه كنار هم ، ميان بزم دوستانه اي نشسته و از ميان هزار توي دنيا

سر به ديار خواجه ي شيراز گذارده و دل از هر آشوبي بر مي كنيم ،‌انگار بر مي كنيم!!!

و هر لحظه خمار هر ثانيه ي شب مي شويم ، و دريغ ....

و دريغ كه صبح تمامش دود مي شود و انگار ما هم به انتظار فاصله ها نشسته ايم

راهيان سرنوشتيم

و گويا بي خبريم از بود ِ نبودن ها

و فاصله هايي كه گمان مي كنيم طولاني اند

يعني مرگ عزيزان

و هر لحظه كه مي گذرد خود گامي به سوي مرگ است

امشب همان شب يلداست

يعني شبي بي پايان به دور از غصه هاي واهي

با شيرين ترين سخنان ، و انگار جاي مصيبت نيست اين ميان

ولي تو چه مي داني

امشب شب بي پايان سرما است

و تنها درد سرما را مرغكي بيمار با بالهاي پف كرده مي داند كه جوجه هاي دير رسش

در ميان سرما بوي وجود گرفته اند

او چه مي تواند كند كه شبي كه براي ما جشن است

براي او درد است

و اين يعني درد طبيعت

و من در خانه ي خويش را برايش باز مي گذارم و به انتظار ورودش خيره ي در مي شوم

افسوس كه نمي دانم هرگز پل اعتماد ميان من و او به دنيا نيامده بود...

و اين فرياد است از جشن شب يلدا...

شب تولد اولين آدم برفي

شب مرگ آخرين برگ درخت

شب خاموشي فردا ، شب فريب ذهن ها

و من نمي دانم از چه رو آدم برفي مي گريد...

انگار از غم قناري تنها و يا شايد از غم بي خيالي آدم ها

آه خدا خدا خدا...

و اين تمامش يعني شب جشن شب يلدا...

شب تولد اولين آدم برفي...

شب خاموشي آخرين برگ...


       راستی شب یلداتون مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نگاشته شد در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:13 توسط نگارنده |


 

 آخرین شب های فصل پائیز...فصل دلخواه کودکیهایم...فصلی که اشتیاق باران

شبانه اش چشمم را پشت شیشه به نظاره بیدار نگه داشته است. امشب هم

هوا بارانی است ...نشسته ام و بی اختیار می نویسم.

نگرانم وحسی جدید در من ریشه می زند...حسی که نه تنفر است و نه عشق نه

اشتیاق زندگی است و نه جرات مرگ نه امید به فردا است و نه فراموشی گذشته .

من فقط هستم!

تا تاوان همه گناهان دلم را بپردازم هستم تا زمستان امسال یخ بزنم.


چقدر دیوارهای اينجا کوتاهند برای لمس ماه چند پله باید طی کنم. چقدر شعر بی قافیه

 دیگر باید بنویسم برای آنکه باور کنی ..... کجای زمین از جنس تن من است تا ریشه های

بودنم را در او دفن کنم قبری کنده ام در یک جای دور کنار بلند ترین سپیداری که تو در

 خواب هم ندیده ای رو به آسمانی که تنها ستاره اش سهاست همه هستيم را به

دار آویخته ام و آتشی روشن کرده ام از کاغذ دست نوشته هایم به کدام آیه ایمان

 بیاورم وخدا را در کدامین کوچه جستجو کنم.

 پاهایم خسته اند. دستانم بسته اند ودلم را چه خصمانه شکسته اند. نمی مانم! میروم.

اما می دانم که هیچ کس پس ازمن هیچ کس روی تخته سیاه شب شعر شورانگیز برایت

نخواهد نوشت. اما میدانم که کتاب ناگفته هایم را سالها و سالها خواهی خواند وافسوس

 خواهی خورد. ومن آن روز سالهاست که رفته ام ودر پشت دیوار زمان مرده ام.

 

+ نگاشته شد در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:6 توسط نگارنده |


جاده اي خلوت


بدون رد پا


صداي رودخانه!


پريدن يك كلاغ مقابل چشمانم!


تك برگهاي زرد روي شاخه ها


لرزشِ خيس برگها زير باران!


دود خاكستري هيمه اي


كه زير باران اخرين تركش زغالهايش


سرد شد


برخورد ممتد نفسهايم با رطوبت!


ان جلوتر مِهي رقيق پائين كشيده


خنكي!


صداي عبور هوا


ارتعاش صداي نفسم!


سكوت پر زمزمه راه!


لذت تنفسي عميق!


غمِ تكرار قدمها


روي تنهائي!


پيچ جاده!


يك صخره سنگي


جاري اب


كه از سراشيبيش پائين ميريزد!


خنكي!


پيچ بعدي...


راه بازتر ميشود


انعكاسي از نارنجي پائيز


روي افقي از درخت!


ان دورتر


نگاه كن


باران چه ميكند با سپيدارها!


خيس


شهوت نگاه كردن!


منظره اي عجيب


بكر...تميز...تنها


جهش يك جيرجيرك


از كنار پايم!


خيس!


بكر...عجيب...باران


زير پاهايم تنهائي


تكرار ميشود


تاراج پائيزهنوز


حريف كاجها نيست!


سبز


واژه اي هميشگي براي يك كاج!


انتهاي اينجا كجاست؟!


مسير به كدام ابادي ميرسد!


و يا شايد


سالها سال تنهائي


زير پاهايم تكرار شود!


مي ايستم


در همين فضاي معلق


زير همين بارش


كنار همين مسير


بيا...بيا...بيا


پشت سرم نه


جاده ى مجاور نه


به كنارم بيا


همين جاده روي همين بارشها


ميمانم!


خيس ميخورم سبز ميشوم


درك ميكنم گنگ ميمانم!


مِه پائينتر ميكشد


محو ميشوم


اينجا ميعاد من با دستهاي توست


ناپيداترين گذرگاه


جائي براي گم بودن


و هميشه به خاطره پيوستن!


ميتواني احساسم كني؟!


سردم شده است...

 

+ نگاشته شد در شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:25 توسط نگارنده |


 

پائیزی بود هوا؛ پائیزی تر شد؛ و بعد پائیز سر نیامده سرد شد؛

 

دستهام حالا شده مثل دستهای دیبا؛ با لکه‌های سرخ کبود.

 

وشاید هوا اینطور سرد شد که یادم بیاورد دستهای تنهایی چه سردند .

 

 که یادم بیاورد پائیز طلایی که مطّلا نیست .

 

تا یادم بیاورد من از این تنهایی نیست که گلایه مندم!

 

من چشم اشکبار به بستر نمی‌برم؛ دل آبدیده می‌برم به‌جاش!

 

موجبی برای اشک نیست . پس اشک نمی‌ریزم . به شرافتم قسم اشک نمی‌ریزم!

 

پائیز است دیگر؛ و هوا سرد شد تا یادم بیاورد......

 

شمعی برای خودم روشن میکنم تا بنشینم نگاهش کنم؛ یک مٌشت شکوفه

 

چهارپر محبوبه شب هم می‌ریزم پاش .

 

شمع هم که می‌گدازد انگار خون دلمه بسته بر قامتش طبله می‌کند!

 

پائیز است دیگر؛ هوا هم سرد شد تا یادم بیاورد شاید هم موجبی برای اشک بوده

 

 است و من امتناع کرده‌ام تا مثلاً انصاف داشته باشم در حق دلم.

 

موجبی بوده است حتماً! همان حکایت دیرین !

 

دغدغه مرگ و ناتمامی!

 

 دغدغه انسان‌وارگی‌ها !

 

ودقیقه دقیقه این عصیان افلیج خفته در زمان !

 

ها ! قطعاً موجبی هست .

 

من اما لابد به خجستگی پائیز برای دلم قطعنامه صادر کرده‌ام !

 

پائیز می‌آید و من در سکوت مهیب این خانه غرقه میشوم .

 

چند خزان دیگر به آوای خود عارف خواهم شد؟

 

 

+ نگاشته شد در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:24 توسط نگارنده |